تدریس!!!!!
خوندن اين پست( در دانشگاه گفتار دوم ) از اینجا ( اول برین اونو بخونین بعد بیاین ) منو ياد يكي از خاطرات تدريسم انداخت. حالا مي نويسم كه شما خداي نكرده يه وقت همچين بلايي سرتون نياد:
سال اول دانشگاه بودم رشته ام هم نرم افزار بود. من قبل از دانشگاه هم يعني از
دوره راهنمايي و دبيرستان يه موقعيتي واسم پا داده بود كه خيلي با كامپيوتر سر و
كار داشتم . اون روزايي كه دارم ميگم مثل حالا اينقدر كامپيوتر زياد نبود. خيلي
خيلي كم بود و بيشتر هم توي اداره ها و سازمانها داشتن . خيلي به ندرت پيش
ميومد كه كسي توي خونه اش كامپيوتر داشته باشه . ولي از شانس خوب يا بد من
از همون دوره راهنمايي سرم تو كامپيوتر بود ( حدود سالهاي 67-68). اين
مقدمه رو گفتم كه نگين چطور يه نفر سال اول دانشگاه بوده بعد تدريس هم
ميكرده . خلاصه يه دبيرستان غير انتفاعي از من خواستن برم برا سوماي
رياضيشون تدريس كنم. چند سالي ميشد كه براي پايه سوم رياضي دبيرستان درس
مباني كامپيوتر گذاشته بودن. من قبول كردم و رفتم . جلسه اول به آشنايي و
معرفي خودم و بچه ها گذشت. جلسه دوم درس رو شروع كردم . داشتم روي تخته
مطلب مي نوشتم ديدم صداي هر هر خنده مياد. برگشتم يه نگاهي بهشون انداختم.
همه ساكت شدن. دوباره شروع به نوشتن كردم كه صداي خنده شون بلند شد.
اولش گفتم نكنه ايرادي تو لباسام ( مثلا باز بودن زيپ شلوار) هست يا يه چيزي
مثل اين . بطور نامحسوس يه نگاهي به خودم انداختم ديدم نه همه چي سر جاشه.
با اطمينان خاطر برگشتم . با يه لحن مهربون و ملايمي گفتم چي شده ؟ به چي
ميخندين؟ اگه مطلب خنده داريه بگين منم بخندم. همه گفتن نه آقا چيزي نيست.
گفتم چرا يه چيزي هست كه مي خندين. ميگين يا يه جور ديگه رفتار كنم؟؟
( حالا حساب كنيد كه اون دانش آموزا فقط 3 سال از خودم كوچيكتر بودن)
يكيشون دست بلند كرد گفت آقا اجازه ! اين كاغذو چسبوندن به پشت من .
رفتم جلو و كاغذي رو كه مدعي بود چسبوندن بهش ازش گرفتم . يه كاغذ بود كه
2 بار تا خورده بود. با ژست معلم گونه اي كاغذ رو باز كردم . ديدم توش نوشته :
هر كس اين را بخواند خر است !!
يه چند ثانيه اي سكوت كردم و تو دلم دو هزار تا فحش به خودم دادم كه به توچه
به چي دارن ميخندن؟ مگه فضولي؟
بعد كه از لحاظ روحيه اي !!!! خودم رو جمع كردم آقا بلايي سرشون آوردم كه
به ...خوردن افتادن. نه اينكه داد وبيداد و اينا باشه ها... فقط درس رو تعطيل
كردم و يه بند نصيحتشون كردم. هي پند دادم موعظه كردم و وسط حرفام اون
كسي كه اين كار رو كرده بود فاقد تربيت خونوادگي خوندم و ....... باور كنين
خودم ديگه از حرفام خسته شده بودم چه برسه به اون مادرمرده ها.
اينه كه ميگم به ... خوردن راضي شده بودن.
تا آخر سال مدير دبيرستان ميگفت آقاي فلاني.... بچه هاي اين كلاس شرترين
دانش آموزاي ما هستن . نميدونم باهاشون چيكار كردين كه سر كلاس شما
جيكشون درنمياد!!!!!!!