واقعیت......

این روزها من هی دلم برایت تنگ می شود....شما چطور؟؟؟

حافظ...... اون حافظ نه....این یکی حافظ

این آقا حافظ عزیز  یار شفیق بنده  بالاخره به جمع وبلاگیون پیوست..... اولین پستش هر چند برای شروع تلخه ولی فوق العاده زیبا نوشته....

اینم آدرس وبلاگش به نام پشت هیچستان

آدم اسقاطی

نشسته بودم روزنامه میخوندم یهو یادم اومد چند وقت پیش با یه دوستی تلفنی حرف میزدیم ... صحبت مریضی هام شد . یکی یکی براش میشمردم .... حرفام که تموم شد خانوووم دراومده میگه :  پرهام      مثل این طرح خودروهای فرسوده  بیا من بخرم تو رو ببرمت تحویل بدم براد پیت بگیرم !!!!!!!

و من خوشحال که بالاخره به یه دردی خوردم!!!!!!!!

تعطیلی

آخ که چه حالی میده ناهار خونه ی مامان و خواب بعد از اون ناهار خوشمزه    اونم تو یه روز تعطیل........

مالیات ......

هر سال این موقع ها که میشه سر و کله چند تا کارخونه دار و کارگاه دار   و یا به عبارت دیگه مودیان مالیاتی پبا پيشنهاد حق الزحمه هاي آنچناني پیدا میشه دور و بر من ..... حتما میدونید که مودیان مالیاتی باید تا پایان تیرماه هر سال اظهارنامه مالیاتی سال قبل خودشون رو به اداره امور مالیاتی تسلیم کنن...... واسه اطلاع اونایی که نمیدونن اظهارنامه چیه بگم که کل فعالیتهای مالی هر کارگاه یا کارخونه ای به طور دقیق ولی خلاصه شده تو اظهارنامه ثبت میشه ....
چیزی که باعث شد این پستو بنویسم حس تنفر و انزجاریه که از سیستم مالیاتی ایران دارم......
معمولا ۹۹٪ مودیان ،  اظهارنامه ای که به اداره دارایی میدن غیر واقعیه و با سندسازی درست شده ...اونا با سند سازی میان سودی رو که در طول سال داشتن مخفی کرده و عملکرد خودشون رو با ضرر نشون میدن ... مثلا صاحب کارخونه ای که در طول سال ۲۰۰ میلیون تومان سود داشته چون باید ۲۵٪ از سودش رو بعنوان مالیات بپردازه و این براش خیلی سخته میاد با سندسازی مثلا ۲۰ ميليون ضرر نشون ميده و اينطوري از پرداخت ماليات فرار مي كنه ....
در مقابل يه كارگر يا كارمند كه پدر خودشو درآورده و از همه تفريح و استراحتش گذشته و اضافه كاري كرده و تعطيلات رو هم سر كار بوده و مثلا حقوقش شده ۸۰۰ هزار تومان حدود ۴۰ هزارتومانش رو بايد ماليات بده و دردناك اينه كه اين ماليات قبل از اينكه حقوق بدستش برسه ازش كسر ميشه .... مديران رده بالاي مالياتي هم هميشه بادي به غبغب انداخته اند كه كارمندان بهترين موديان ما هستند....

بزرگترين نقص سيستم مالياتي كشور ما هم اينه كه يكي نييست بياد از اون آقاي كارخانه دار محترم بپرسه شما كه مثلا در ۱۰ سال گذشته همش ضرر اعلام كردي با مبالغ بالا ، پس چطوره كه مرتب داره به سرمايه ات اضافه ميشه و خونه و ماشينت و اوضاع زندگيت روز به روز بهتر ميشه ؟؟؟

من خودم چون با اين سند سازي مخالفم هيچ موقع پيشنهادات اينجوري رو قبول نمي كنم و فقط پيشنهادي رو قبول مي كنم كه بخوان دفاترشون و اظهارنامه شون واقعي باشه كه خب اين خيلي خيلي كم پيدا ميشه ...نسبتش يك به هزاره .... ( پيش خودتون نگيد عجب خريه ها... خب هر كسي يه مدليه ديگه و به يه چيزايي اعتقاد داره )

مملكت گل و بلبلي داريم ها......

یه کم با خدا

دوستی به نام   یکی   پستی  گذاشته با عنوان  یه کم با خدا ...بخونیدش خیلی قشنگه.....

 

چه حس خوبیه آدم شنبه اول هفته رو مرخصی بگیره الکی .... نره سر کار  بیخود بیخود ..... من الان همون حس رو دارم

نیمه شب و گریه من و عذرخواهی از شما

با صدای تق تقی که به در چوبی ورودی ساختمون می خوره از خواب بیدار میسم .... نیگا به ساعت می ندازم ...ساعت ۵ صبحه ..... مطمئنم غیز از صاخبخونه کس دیگه ای نمیتونه باشه ولی چرا اینموقع؟؟؟ یعنی چیکار داره ؟؟؟ در رو باز می کنم  و از دیدن چهره وحشت زده مرد صاحبخونه تعجب می کنم .... بدون سلام و علیک و با دلواپسی می پرسم چی شده؟؟؟  میگه تو بگو چی شده ؟؟ اتفاقی افتاده برات ؟؟؟ جواب می دم نه !!! من خواب بودم ..... میگه  هق هق گریه ات اونقدر بلند بود که صداش تا بالا میومد ...اونقدر که منو از خواب پروند....
یه لحظه به خودم میام ... احساس می کنم صورتم خیسه ..... نیازی نیست زیاد فکر کنم ....یادم میفته داشتم خواب بابام رو میدیدم که مرتب صدام میزد...می گفت پرهام ....من اینجام ...برگشتم پیشت ....از صاحبخونه معذرت میخوام ...فهمیده چم شده .... میگه خدا بیامرزدش و میره بالا......

همونجا پشت در نشستم ... اینبار بی صدا گریه کردم .....شونه هام به شدت می لرزیدن ....
بعد از مرگ بابام هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت اینجور نیاز نداشتم که یکی کنارم باشه و سرمو بگیره تو بغلش و نوازشم کنه و آرومم کنه .......
به خاطر تصادف دیروزم بدنم درب و داغونه و نمیتونم الان برم سر مزارش.......
خدددددددددددددددددددددددددددددددددااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

به هر چی که می پرستین و می پرستم قسم که اصلا قصد ندارم اینجا رو تبدیل به ماتمکده بکنم ...واقعا شرمنده ام از همه شما گلهایی که میاین اینجا رو میخونین و بهم لطف دارین ...... ولی باور کنین اگه توی این لحظه خاص که همه وجودم وجود کس دیگه ای رو کنارم میخواد اگه اینارو نمینوشتم دق می کردم..... به بزرگی خودتون منو ببخشید. . . .

 

پـــــــــرهــــــــــــام

یکی از دوستای گلم هلن خانوم معنی اسمم رو پرسیده بود. تو کامنتدونی جواب دادم براش گفتم اینجا هم بگم واسه اطلاعات عمومی خوبه دونستنش:

یکی از قدیمی ترین اسم های پارسی به معنی فرشته خوبی است. همچنین به معنی پیر همه (پدر همه) می باشد. نام پارسی و کهن یکی از پیامبران اوللعزم است، عربی آن ابراهیم (برهان قاطع) و لاتین آن آبراهام و ترکی آن ابرام است.
ضمنا پرهام "بسیار شاد " هم معنی شده است. پرهام فردی بسیار بسیار ثروتمند در زمان بهرام گور بوده .


بیا . حالا بیا و درستش کن . اسم من پرهامه ولی نه فرشته خوبی هستم و نه پدر همه و نه بسیار شاد و نه ثروتمند.
در مورد پیامبر بودنم هم تا حالا که پیغامی وحی ای از خدا نرسیده تا این سن . از حالا به بعدش رو هم خدا عالمه .
ولی اگه یهو پیامبر شدم شما میاین ملتم بشین؟؟؟ ایمان میارین بهم یا حتما باید معجزه رو کنم براتون؟؟؟؟

باید

یه باید بزرگ جلوی رومه

باید به چیزایی که اصلا فکرششششش رو هم نمی کردم ..... فکر کنم .


شما هم امتحان کنید . نتیجه خوبی داره.

باز هم محسن !!!

صبح که رفتم اداره تو اتاقم دیدم محسن هنوز نیومده . بعد از نیم ساعت اومد دیدم خیلی پریشونه . پرسیدم چیزی شده ؟ گفت آره . فردای مراسم ختم بابام    عموم که از اصفهان اومده بود برمیگرده اصفهان و به محض رسیدن به خونه یهو سکته میکنه و تا دیشب تو سی سی یو بوده و دیشب تموم کرده ...... همینجور هاج و واج نگاش می کردم . هنگ کرده بودم . نمیدونستم چه جوری باید تسلیت بگم . اصلا میشه تسلی داد اون و خونوادش رو؟؟؟ سه روز مرخصی نوشت و رفت......

پس فردا مراسم هفت باباش با مراسم ختم عموش با هم برگزار میشه . ..... هنوز منگم .... خدایا  چرا؟؟؟

بدترین لحظه عمرم

امروز چندتایی از همکارا رفتن محسن رو بیارن سر کار.... خوب یه رسمه دیگه ..... وقتی اتاق خلوت شد محسن گفت پرهام ؟ گفتم جونم؟ .... گفت خدا بیامرزه باباتو . منم مثل تو شدم و نتونستم موقع از دنیا رفتن بابام پهلوش باشم ... اینا رو گفت و زد زیر گریه ... با گریه اون منم به گریه افتادم و تمام صحنه های  ۷  سال پیش مو به مو جلوی چشمم اومدن..... لحظه های پرواز روح خسته پدرم :
شرح ماجرا رو قبلا تو یه کامنتی در سالگرد فوت برادر دوست عزیزم صمیم نوشته بودم ولی باز اینجا هم می نویسم:

یه هفته ای بود که بابام تو بیمارستان بود. کلیه هاش از دو سال قبل از کار افتاده بودن و دیالیز می شد . از لحاظ قلبی هم مشکل داشت . روزا از ۶ صبح من پیشش بودم تا ۹ شب. ۹شب یکی از داداشام میومد بیمارستان و من می رفتم خونه . دنبال کارای معافیت سربازیم بودم به همین خاطر نمی رفتم اداره و وقت داشتم که روزا پهلوی بابام باشم تو بیمارستان.
من و بابام یه رابطه خاصی داشتیم . با اینکه ۴۰ سال اختلاف سنی داشتیم ولی بهترین رفیقم بود. اون روزا ۲۷ سالم بود. خوب یادمه سومین روز ماه رمضان بود و جمعه ساعت ۳ بعد از ظهر.
مامانم می خواست بیاد بیمارستان و بابام بر خلاف روزای دیگه مخالفتی نکرد . آخه قبلا به خاطر اینکه مامانم با ویلچر راه می رفت نمی ذاشت بیاد دیدنش. می گفت سختشه. ولی اون روز که بهش گفتم مامان می خواد بیاد گفت باشه اشکالی نداره . عمه هام هم اومدن . خواهرم هم همینطور. اصلا بهتر بگم همه فامیل اون روز اومدن . نزدیکای افطار بود گفت ازهمه تشکر کن بگو برن . مامانت رو هم بیار تو . آخه بابام تو سی سی یو بود. کاری رو که گفته بود کردم . مامان رو آوردم تو و خودم رفتم بیرون . هیچوقت نفهمیدم اون یک ساعتی که با هم بودن چی بهم گفتن از چهل سال زندگی با هم حرف زدن یا از لحظه های بی هم بودن در پیش رو ؟
همه که رفتن گفت میخواد بخوابه . منم صندلیمو گذاشتم کنارش و دستاشو گرفتم تو دستم . آروم آروم ماساژ می دادم.  یهو دیدم سرشو به شمت سقف اطاق گرفت و لبخندی زد. رد نگاهشو تعقیب کردم . روی سقف که چیزی نبود پس به چی یا به کی لبخند زد؟ نمیدونم.   چند بار دیگه این کارو تکرار کرد.
بیخیال شدم و دستاشو بوسیدم. هیچوقت نمی ذاشت دستشو ببوسم. ولی اون لحظه ممانعت نکرد. گذاشت عشق بازی کنم.
گفتم میاین جدول حل کنیم ؟ با سر تایید کرد. سوالایی رو هم که جوابشون رو می دونستم باز ازش می پرسیدم دوست داشتم اون بهم بگه . ساعت ۹ بود پرستاره اومد گفت داداشت پایینه میخواد بیاد بالا. تو باید بری . بر خلاف میلم پاشدم. اون شب اصلا نمی خواستم برم از پیشش.
بهش گفتم باباجون من دارم میرم داداش  می خواد بیاد بالا. یه نگاهی کرد و دو تا دستاش رو به طرفم دراز کرد رفتم طرفش . بغلم کرد . بغلش کردم . یه دل سیر بوئیدمش. سر و صورتش رو بوسه بارون کردم . اونم دو طرف صورتم رو بوسید . گفت پرهام زود برگرد من امشب مسافرم . بغضمو قورت د ادم گفتم این حرفا یعنی چی ؟ خوب میشین میاین خونه . خندید و گفت : برو به سلامت .... دم در اطاق که رسیدم صدا زد پرهام ؟   برگشتم نگاهش کردم .. یه جور خاصی نگام کرد و با دست باهام بای بای کرد .
و این آخرین تصویر تو ذهن منه از پدرم .

همین که رسیدم خونه یه حس عجیبی بهم دست داد . لباسامو درنیاورده بودم که داداشم زنگ زد و گفت زود خودتوبرسون . دوباره سریع برگشتم بیمارستان . منتظر آسانسور نشدم پله ها را چند تا یکی کردم و رفتم سی سی یو. ولی چه فایده که دیر رسیدم . بهم گفت زود برگرد مسافرم ولی من دیر رسیدم . نمی تونستم باور کنم دست گرمش که تا ۱ ساعت پیش تو دستم بود حالا سرده . نمی تونستم قبول کنم هر چی صداش می کنم بابا دیگه جوابمو نمی ده .......

شکستم . با همه استقامتم پشتم شکست . 

من هستم.

من هستم ..... اینجام .... هر وقت بخوای ..... هر وقت اراده کنی .....


فقط اشارتی کافیست.....   


تا ببینی من هستم ...........

از خودم بدم میاد ....

چند ماه قبل ، پدر محسن يكي از دوستام (كه همكارم هم هست) به علت سكته قلبي تو بيمارستان بستري شد. چند هفته بعد هم مشكل تنفسي پيدا كرد و چون سنش هم بالا بود يهو رفت تو كما. به بخش آي سي يو منتقل شد و تا ديشب توي آي سي يو بود كه دقيقا ميشه چهار ماه و ده روز. و متاسفانه ديشب روحش به جدايي از كالبد خاكي رضايت داد و پرواز كرد.
قبل از اينكه به كما بره و هوشياري داشت ، به توصيه من ، محسن شبانه روز پهلوش بود و بصورت خستگي ناپذيري از پدرش مراقبت مي كرد. با اينكه 6 تا برادر هم داشت ولي باز حتما بايد خودش پهلوي باباش ميموند تا دلش آروم بگيره و وقتي هم پدرش رو به آي سي يو منتقل كردند خيلي بي تابي
مي كرد چون نميذاشتن كسي پيشش باشه ..... عمر و زندگي دست خداست ولي از اوضاع و احوال معلوم بود چيز زيادي به عمر اون پيرمرد مهربون نمونده واسه همين خاطر من سعي مي كردم يواش يواش دوستم رو براي اون حادثه ناگواري كه قرار بود رخ بده آماده كنم . ماجراي فوت پدر خودم رو براش گفتم و اينكه چقدر ديوونه وار بابام رو دوست داشتم و اينكه رفتنش باعث ضربه هاي شديد روحي بهم شد ولی خوب مرگ حقه و  از همين صحبتها .... اونم گوش مي داد و يه وقتايي هم كه تنها بوديم يه گريه اي هم مي كرديم. امروز دير رفتم سر كار و ديدم محسن نيومده ، سراغش رو كه گرفتم ، بچه ها گفتن ديشب پدرش فوت كرده . با اينكه مي دونستم قراره همچين اتفاقي رخ بده باز هم شوكه شدم . چند دقيقه بعد بهش تلفن كردم و تسليت گفتم و آرزوي صبر كردم براش و ازش خواستم اگه كاري داره بهم بگه ، كه اونم تشكر كرد و خداحافظي كرديم.

امشب وقتي با بقيه همكارا رفتيم مراسم ختم ، از تو خيابون ديدم كه مسجد خيلي شلوغه و جمعيت زيادي دارن ميرن تو . ما هم به دنبال اونا وارد شديم . از دور ، محسن رو ديدم كه كنار برادراش جلوي ورودي ايستاده و تا نگاهش به من خورد از جمع صاحب عزاها جدا شد و اومد طرفمو خودشو انداخت تو بغلم و سرش رو گذاشت رو شونه هام و گريه عجيب و سوزناكي سرداد. وسط هق هق گريه اش گفت پرهام حالا فهميدم چي كشيدي تو ... حالا دارم مي فهمم از دست دادن بابا يعني چي ........ همه ي اونايي كه دور و برمون بودن به گريه افتاده بودند . منم همينطور كه سر دوستم رو به شونه هام فشار مي دادم گريه مي كردم. اومدن بردنمون كنار كه دادمادشون در گوشم گفت محسن از ديشب تا حالا انگار شوكه شده باشه مات و مبهوته و با ديدن شما بغضش تركيد و گريه كرد.

وقتي اينو بهم گفت ، از خودم بدم اومد . از اينكه مي دونستم محسن توي ماجراي باباش فقط با من درد دل ميكنه و امروز صبح فقط به گفتن تلفني تسليت بسنده كردم از خودم بدم اومد. جدي ميگم خيلي از خودم بدم اومد كه دوستم رو با فكر مسخره اينكه برادراش پيشش هستن ، تنها گذاشتم و به روزمرگي مزخرف كاريم پرداختم.

گاهي وقتا خودمون هم خبر نداريم كه چقدر حضورمون براي يه دوست ميتونه مهم و موثر باشه و بدتر اينكه سعي هم نمي كنيم بفهميم واسه دوستان و اطرافيانمون چه جايگاهي داريم. قطعا كساني هم هستند كه خبر ندارن وجودشون براي من و ما چقدر ميتونه تاثيرگذار باشه . كاش خدا كمكمون كنه كه دنيا رو از دريچه چشم ديگران هم ببينيم . دنيايي كه دوستي و محبت بين ماها هم جزئي از اونه. كاش كمكمون كنه اگه حتي يه روزنه كوچولوي اميد براي كسي هستيم ، با بي توجهي و سهل انگاري و كم لطفي اون روزنه كه شايد تنها كورسوي اميد طرف باشه رو نپوشونيم. خيلي خيلي تكراريه ولي جاش هست كه بگم : شايد براي دنيا ، يه نفر باشيم ولي ممكن هم هست كه براي يه نفر ، دنيا باشيم......... سعي كنيم دنياي موجه و معقول ديگران رو خراب نكنيم ..... بيشتر از هر كس ديگه اي ، مخاطب من ، خودمه .

محسن جان . ميدونم اينجا رو نميخوني ولي از صميم قلب از خدا مي خوام بهت صبر بده . صبر.......
رو ح پدر بزرگوار و مهربونت شاد.