دوست داشتنی های عزیزم ...... دوستتون دارم

سلام

فقط اومدم بگم که به دلایلی از جمله تغییر منزل استیجاری و قطعی تلفن و غیره یه مدتی نمیتونم بیام. گفتم خبر بدم که دوستای عزیز و گلی که منو همیشه شرمنده محبتای خودشون کردن دلواپس نشن و فکر نکنن اتفاق بدی افتاده برام .

البته این چیزی که تو پاراگراف بالا گفتم هم یه جوری اطلاع رسانی بود و هم مقدمه ای برای اینکه این پست رو اینجوری شروع کنم .
یه عده از عزیزایی  که میان اینجا رو میخونن دوستای مهربونی هستن که توی اون چند وقتی که من درگیر مسائل ناراحت کننده ای بودم من رو تنها نذاشتن و با کامنت یا تلفن و ایمیل بهم نشون دادن که تنها نیستم . حقیقتا این سه ماه اخیر از بدترین روزای عمر من بودن (به غیر از فوت بابام ) . اگه بخوام اسم ببرم که کدوم از دوستای گلم تو این مدت منو همراهی کردن شاید حافظه معیوب من اسم یه عزیزی رو از قلم بندازه ولی خب خود همون دوستان میدونن که من کیا رو می گم . باور کنین به تک تک حرفایی که پای تلفن بهم میزدین یا توی کامنتاتون می نوشتین مدتها فکر می کردم و اونا رو تجزیه و تحلیل می کردم و نهایتا شبیه سازی برای موقعیتهای خودم . زبونم قاصره از تشکر و قدردانی از شماها ... بخدا تعارف نمی کنم و از صدق دل میگم که نمیدونم چه جوری ازتون تشکر کنم . از همه تون ممنونم . امیدوارم بتونم یه روز این لطف و محبتاتون رو جبران کنم .این رو جدی جدی از خدا میخوام که فرصتی برام فراهم کنه تا از خجالتتون دربیام . مخصوصا تو دوست گلی که هق هق گریه من رو توی  زار زار گریه خودت گم کردی و همون موقع  درس بزرگی با حرفای اون لحظه ات بهم دادی.

از نیروی برترم    دست بزرگ  خدا  یا هر چی که اسمش هست هم ممنونم و اون رو شکر می کنم بابت این امتحانی که ازم گرفت و  با این کارش بهم نشون داد که کجا هستم و چی هستم و با خودم چند چندم ........

همه تون رو دوست دارم ... همه تون رو..... 

پیمان .... برادر عزیزتر از جونم

پیمان برادر بزرگتر منه ... ۸ سال از من بزرگتره ... کیوان بعد از اونه با هم یه سال اختلاف دارن ... از کیوان تا حالا هر چی یادم مونده دعوا بوده و کتک کاری .... تو دوره نوجوونی و جوونی من همیشه می خواست به من امر و نهی کنه و من هم که خب اصلا همچین چیزی تو کتم نمی رفت . واسه همین مرتب با هم دعوا و کتک کاری داشتیم ....
ولی پیمان ... اسمش که میاد قبل از اینکه برادریمون به ذهنم بیاد یه دوست خوب و واقعی برام تداعی میشه . ... بر خلاف کیوان     پیمان خیلی خیلی خیلی خونسرده . دبیرستان رشته ریاضی فیزیک بود و سال ۶۵ رتبه ۳۰۰ کنکور .... دانشکده فنی دانشگاه تهران  درس خوند ... یادمه هر هفته که میومد واسم کتاب داستان می خرید ... همین کارش باعث شده بود که همیشه شیش تا سر و گردن از هم سن و سالهای خودم بالاتر باشم تو کتابخونی ...  قصه های مجید ( همه جلداش - هوشنگ مرادی کرمانی) - مورچه ها(موریس مترلینگ). ... قلعه الموت.... سینوهه طبیب مخصوص فرعون مصر - سمک  عیار و خیلی کتابای دیگه که الان اسمشون یادم نیست ... این کارش و کارهای مشابه دیگه اش که همه یه جورایی هدایت و رشد دادن غیر مستقیم بود تو شکل گیری شخصیت من خیلی نقش مهمی داشت.... الگو بود برام ..... وقتایی که ترم تابستونی برمی داشت من هم تابستون رو میرفتم تهرون پیشش و عشق می کردم تو خونه ای که اجاره کرده بود ...  یه روز که رفته بود دانشگاه منم حوصله ام سررفته بود پاشدم رفتم دانشکده شون ... .. خوب یادمه قسمت پایینی در کلاسها شیار شیار بود و من از لای اون شیارها تو کلاس رو دید میزدم تا پیداش کردم . کنار راهرو وایسادم تا کلاسش تموم شد و همچین که اومد بیرون از کلاس و منو دید خیلی یکه خورد. خنده اش هنوز یادمه ... همون روز که داشتیم بر می گشتیم خونه وقتی داشتیم از خیابون رد می شدیم از تو ایستگاه اتوبوس روبرومون یه دختره به پیمان چشمک زد و من که کنار پیمان راه می رفتم عشوه اون دختر رو به خودم برداشتم ( اه اه اه  جوجه ماشینی )با هیجان بهش گفتم اوی پیمان این دختره به من چشمک زد ... پیمان خندید و گفت حتما ازت خوشش اومده..... سالها بعد بود که فهمیدم ای خر   تو که اون روز فنچ بودی یارو با تو نبود که .... پیمان اهل دوست دختر و دختربازی و خلاف و سیگار و این چیزا نبود ... بچه مثبت بود ولی از نوع خوب و دوست داشتنی نه غیر قابل تحمل .

هر چی به گذشته نیگا می کنم یه عالمه خاطره خوب از پیمان دارم .. اون چیزی که باعث شد این ساعت از شب (۳:۵۰ نصفه شب ) اینا رو بنویسم تلفنی بود که ساعت ۱۱ شب پیمان بهم زد واسه خداحافظی.... از دو سه ماه پیش  صحبتش بود که میخواد با زن و بچه اش بره ساکن بندرعباس بشه و اونجا تو کارخونه برادرزنش شریک بشه یا یه همچین چیزایی..... بار اولی که گفت قصد رفتن داره دو سه ماه پیش بود . برای کاری رفته بودم در خونه اش... وقتی داشتم میومدم گفتم بچه هات رو بفرست بیان پیش من کلاس خط براشون بزارم ... که گفت ما داریم میریم بندرعباس.... جفتمون به هم خیره شدیم و هر دو زدیم زیر گریه .... من نتونستم بمونم و پریدم رو موتورم و دو ساعت تو حومه شهر می چرخیدم و گریه می کردم ............
 خودش دو هفته پیش رفته بود بندرعباس و خونه رهن کرده بود و مقدمات بردن خونواده اش رو جور کرده بود .... امشب هم که زنگ زد میخواست بگه فردا صبح زود عازم سفره ...  سلام و احوالپرسی کرد و گفت ما فردا صبح میریم .... دیگه هیچکدوم نتونستیم حرف بزنیم ... ه مثل بار اولی که گفت میخواد بره  اشکای جفتمون سرازیر شد و فقط صدای گریه همدیگه رو میشنیدیم .... خیلی به خودم فشار آوردم و زور زدم تا بتونم بگم هر جا هستی خوش باشی و سلامت .... سایه ات سالهای سال بالای سر زن و بچه هات و ما باشه ........

شاید بگین خب اونور دنیا که نمیره .... ولی خب برای ما که همیشه پیش هم بودیم سخته این جدایی... مخصوصا واسه مامانم که علاقه خاصی به پیمان داره ... پیمان بچه اولشه و  اختلاف سنی کمی با هم دارن . آخر شب رفته بودم خونه مامانم و ده دقیقه اس که اومدم و یه راس نشستم پشت کامپیوتر و مشغول نوشتن شدم .... بیچاره مامانم مثل مرغ سر کنده بال بال می زد.

پیمان عزیز . اینجا رو نمیخونی . ولی از همینجا بهت میگم ........ هیچی ... هیچی

نمیگم .....   همه چیزایی رو که باید به هم بگیم  فک کنم با اشکامون گفتیم .... فقط بگم   : بی نهایت

عزیزی برام .اونقدر که حاضرم بمیرم تا نمیری .

هستم ..... مثل کوه استوار

اين منم .... اين منم ..... فولاد آبديده ..... فولادي كه از داغترين كوره ها با سهمگين ترين شعله ها سالم بيرون آمد .... ذوب نشد.... نشكست.... كه ديگه هيچ وقت نمي شكنه ... تا مرز شكستن پيش رفت.... كم آورد .... فرياد زد كه داغم و تلخم ... با تمام وجودش فرياد زد كه ديگه نمي خوام باشم .... مي خوام بميرم نيست بشم نابود بشم ....... ولي اوني كه من رو بوجود آورده بود مي دونست داره چيكار مي كنه .... هر چي من داد زدم شعله رو بيشتر كرد .... هر چي فرياد زدم حرارت كوره اي رو كه توش مي سوختم بيشتر كرد اونقدر كه ديگه به آخرين درجه اش رسيد .... اونوقت بود كه بهم نشون داد هنوز هستم ...... نشون داد كه فولاد آبديده اي شده ام كه اون ميخواسته ....

ديگه هيچي منو از پا در نمياره ..... هيچي نيست كه منو بشكنه ..... هيچ چيز و هيچ كس نيست كه بتونه حتي خراشي روي من تنم يا روحم بندازه .......

ديگه چيزي به نام مشكل تو زندگيم وجود نداره .... هر چي هست مساله است .... و خب هر مساله اي راه حلي داره كه دير يا زود پيدا ميشه .......

هيچ كدوم از چيزايي كه منو به اون روز انداخته بود هنوز حل نشده ولي من جور ديگه اي شده ام

اين منم ....... زنده تر از هميشه ..... محكم تر از هميشه .... محكم ترين ممكن ...... اين منم ..... پرهام تر از هميشه .................