پیمان برادر بزرگتر منه ... ۸ سال از من بزرگتره ... کیوان بعد از اونه با هم یه سال اختلاف دارن ... از کیوان تا حالا هر چی یادم مونده دعوا بوده و کتک کاری .... تو دوره نوجوونی و جوونی من همیشه می خواست به من امر و نهی کنه و من هم که خب اصلا همچین چیزی تو کتم نمی رفت . واسه همین مرتب با هم دعوا و کتک کاری داشتیم ....
ولی پیمان ... اسمش که میاد قبل از اینکه برادریمون به ذهنم بیاد یه دوست خوب و واقعی برام تداعی میشه . ... بر خلاف کیوان پیمان خیلی خیلی خیلی خونسرده . دبیرستان رشته ریاضی فیزیک بود و سال ۶۵ رتبه ۳۰۰ کنکور .... دانشکده فنی دانشگاه تهران درس خوند ... یادمه هر هفته که میومد واسم کتاب داستان می خرید ... همین کارش باعث شده بود که همیشه شیش تا سر و گردن از هم سن و سالهای خودم بالاتر باشم تو کتابخونی ... قصه های مجید ( همه جلداش - هوشنگ مرادی کرمانی) - مورچه ها(موریس مترلینگ). ... قلعه الموت.... سینوهه طبیب مخصوص فرعون مصر - سمک عیار و خیلی کتابای دیگه که الان اسمشون یادم نیست ... این کارش و کارهای مشابه دیگه اش که همه یه جورایی هدایت و رشد دادن غیر مستقیم بود تو شکل گیری شخصیت من خیلی نقش مهمی داشت.... الگو بود برام ..... وقتایی که ترم تابستونی برمی داشت من هم تابستون رو میرفتم تهرون پیشش و عشق می کردم تو خونه ای که اجاره کرده بود ... یه روز که رفته بود دانشگاه منم حوصله ام سررفته بود پاشدم رفتم دانشکده شون ... .. خوب یادمه قسمت پایینی در کلاسها شیار شیار بود و من از لای اون شیارها تو کلاس رو دید میزدم تا پیداش کردم . کنار راهرو وایسادم تا کلاسش تموم شد و همچین که اومد بیرون از کلاس و منو دید خیلی یکه خورد. خنده اش هنوز یادمه ... همون روز که داشتیم بر می گشتیم خونه وقتی داشتیم از خیابون رد می شدیم از تو ایستگاه اتوبوس روبرومون یه دختره به پیمان چشمک زد و من که کنار پیمان راه می رفتم عشوه اون دختر رو به خودم برداشتم ( اه اه اه جوجه ماشینی )با هیجان بهش گفتم اوی پیمان این دختره به من چشمک زد ... پیمان خندید و گفت حتما ازت خوشش اومده..... سالها بعد بود که فهمیدم ای خر تو که اون روز فنچ بودی یارو با تو نبود که .... پیمان اهل دوست دختر و دختربازی و خلاف و سیگار و این چیزا نبود ... بچه مثبت بود ولی از نوع خوب و دوست داشتنی نه غیر قابل تحمل .
هر چی به گذشته نیگا می کنم یه عالمه خاطره خوب از پیمان دارم .. اون چیزی که باعث شد این ساعت از شب (۳:۵۰ نصفه شب ) اینا رو بنویسم تلفنی بود که ساعت ۱۱ شب پیمان بهم زد واسه خداحافظی.... از دو سه ماه پیش صحبتش بود که میخواد با زن و بچه اش بره ساکن بندرعباس بشه و اونجا تو کارخونه برادرزنش شریک بشه یا یه همچین چیزایی..... بار اولی که گفت قصد رفتن داره دو سه ماه پیش بود . برای کاری رفته بودم در خونه اش... وقتی داشتم میومدم گفتم بچه هات رو بفرست بیان پیش من کلاس خط براشون بزارم ... که گفت ما داریم میریم بندرعباس.... جفتمون به هم خیره شدیم و هر دو زدیم زیر گریه .... من نتونستم بمونم و پریدم رو موتورم و دو ساعت تو حومه شهر می چرخیدم و گریه می کردم ............
خودش دو هفته پیش رفته بود بندرعباس و خونه رهن کرده بود و مقدمات بردن خونواده اش رو جور کرده بود .... امشب هم که زنگ زد میخواست بگه فردا صبح زود عازم سفره ... سلام و احوالپرسی کرد و گفت ما فردا صبح میریم .... دیگه هیچکدوم نتونستیم حرف بزنیم ... ه مثل بار اولی که گفت میخواد بره اشکای جفتمون سرازیر شد و فقط صدای گریه همدیگه رو میشنیدیم .... خیلی به خودم فشار آوردم و زور زدم تا بتونم بگم هر جا هستی خوش باشی و سلامت .... سایه ات سالهای سال بالای سر زن و بچه هات و ما باشه ........
شاید بگین خب اونور دنیا که نمیره .... ولی خب برای ما که همیشه پیش هم بودیم سخته این جدایی... مخصوصا واسه مامانم که علاقه خاصی به پیمان داره ... پیمان بچه اولشه و اختلاف سنی کمی با هم دارن . آخر شب رفته بودم خونه مامانم و ده دقیقه اس که اومدم و یه راس نشستم پشت کامپیوتر و مشغول نوشتن شدم .... بیچاره مامانم مثل مرغ سر کنده بال بال می زد.
پیمان عزیز . اینجا رو نمیخونی . ولی از همینجا بهت میگم ........ هیچی ... هیچی
نمیگم ..... همه چیزایی رو که باید به هم بگیم فک کنم با اشکامون گفتیم .... فقط بگم : بی نهایت
عزیزی برام .اونقدر که حاضرم بمیرم تا نمیری .