امروز که محتاج توام ......
امروز که محتاج توام جای تو خالیست......
فردا كه بيايي......نه ....نه بابا...تو که ديگه نمياي........ تو ديگه هيچ وقت نمياي ......
بابای مهربون و درد کشیده ی من .... میدونی اونوقتا که می بردمت دیالیز و روی تخت دیالیز می خوابوندمت وقتی که با یه دست دستم رو می گرفتی میذاشتی روی چشمات که شاید درد سوزنهای بزرگ دیالیز رو نفهمی ..... همه ی وجودم آتیش می گرفت ؟؟؟ به عظمت خدا قسم حاضر بودم جون ناقابلم رو بدم که تو درد نکشی .... همون وقتا با خودم عهد کردم تا زنده هستم بیام به بیمارای دیالیزی سر بزنم...... ولی وقتی از پیشمون رفتی غیر از اون دفعه ای که اومدم کمدت رو خالی کنم و کلیدش رو بدم به مسئول بخش دیگه هیچوقت پاهام یاری نکردن برم تو اون بخش.... بابا هیچ وقت یادم نمیره وقتی خانوم حیدری همون پرستاری که میخواستی اون فقط برات سوزنا رو وصل کنه میومد کنارت تا اون لعنتیهای دردآور و درشت رو بزنه به دستت , پاهات می لرزید ...پاهات از تخت فاصله می گرفت و دوباره میوفتاد روی تخت....آخ بابای عزیزم... چه دردی می کشیدی .......... اون موقع من جون میدادم... جون میدادم بابا....
یا وقتایی که بعد از ۴ ساعت زیر دستگاه بودن دیالیزت تموم میشد و جای سوزنا رو پانسمان می کردن و وزنه ۵ کیلویی میذاشتن روش تا خونش بند بیاد ... وقتی می آوردمت خونه دیگه یه ساعت از زمان پانسمان می گذشت ... بهم میگفتی بیا این باند رو باز کن ...محکمه دستم درد اومده .... و وقتی باز می کردم خون فواره میزد انگار همین حالا سوراخ شده باشه.... و من توی دلم هزار بار فریاد میزدم بابا برات بمیرم........
بابای رنجور من...عذابی می کشیدم وقتی میدیدم به خاطر اینکه من کمتر کپسولهای اکسیژن بزرگ رو بلند کنم که دیسک گردنم بدتر نشه کمتر اکسیژن مصرف می کردی و وقتی بهت اعتراض می کردم اشک از چشمای دوست داشتنیت می ریخت و می گفتی آخه من چه جوری راضی بشم تو با این دست و گردنت که درد می کنه این کپسولها رو جابجا کنی؟؟
بابا حدودا هفت هشت روزه که بیشتر از هر وقت دیگه ای به بودنت احتیاج دارم... احتیاج دارم باهات حرف بزنم .... صدات کنم ..... نگات کنم ...... نگات کنم و از دیدنت انرژی بگیرم...... مثه همون موقعها که کنار تختت می نشستم و زل می زدم بهت..... تو دلم حرفامو بهت می گفتم که دردای دلم غصه دارت نکنه .... ولی تو از نگام همه چیزو می فهمیدی ولی به روم نمی آوردی .... فقط دستمو می گرفتی و فشار میدادی که یعنی من هستم...پشتوانه تم پسرم... پرهامم ........
بابا اگه بودی من این همه دربدری و مصیبت نداشتم..... باباجون ۸ ساله رفتی ولی برای من هنوز داغت تازه اس...
بابای عزیزم ؟؟؟ یه خواهشی دارم ازت.... وقتي بودي هر كاري ازت خواستم برام انجام دادي .... ميشه اين آخرين خواهشم رو هم انجام بدي؟؟؟
عوضش ديگه هر شب به عکست خیره نمیشم و التماس نمي كنم به خوابم بياي .....
عوض ديگه هي شبا و نصفه شبا نميام سر خاكت مزاحمت بشم و باهات حرف بزنم.....
امروز روز پدره ....همه ی اونایی که بابا دارن میرن به باباشون سر میزنن و امروز رو تبریک میگن و تو دلشون قرص و محکمه به حضور پدرهاشون .... نوش جونشون ...... خدا به همه ی پدرها عمر طولانی و با عزت بده ..... درخواست من اینه بابا ..... میشه خواهش کنم این بار شما منو ببری پيش خودت؟؟؟؟ حالا که شما نمیتونی بیای میشه منو ببری پیش خودت؟؟؟؟ مثه اون روزا که منو همرات می بردی دانشگاه حالا هم هر جا هستی منو با خودت ببر همونجا..... می دونم هر جا هستی از این دنیایی که توش هستم و از دنیای من بهتره ..... دیگه از اینجا بودن خسته شدم باباجون..... خسته ام...... قسَمِت بدم که ببری منو ؟؟؟؟