بچه که بودم تو یه مسافرت تو جاده از بابام که داشت رانندگی می کرد پرسیدم بابا چرا ما هر چی میریم به اون آبهایی که وسط جاده هست نمی رسیم؟؟  خدابیامرز خندید و با حوصله برام معنی سراب رو گفت.....
بزرگ که شدم موقع رانندگی تو جاده سراب میدیدم و معنیش رو می دونستم..... ولی......

ولی درد اونجاس که سراب های تو جاده زندگیم رو هیچ وقت ندیدم و نفهمیدم...... این درد اونجایی طاقت آدم رو میگیره که ببینی اسیر سرابی شدی که با دست خودت ساختی ... با افکار خودت ساختی .... با نوع زندگی کردنت ساختی.... اصلا همه شو خودت ساختی

ایکاش بابام سراب زندگی رو هم معنی کرده بود..... ایکاش یادم داده بود که خودم برا خودم سراب نسازم............

شایدم اون یاد داده بود و من با حماقتم نگرفته بودم درسش رو..... شاید که نه حتما همینجور بوده.